تبليغاتX
دلشكسته
دلشكسته

اندوه دل پروانه

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به سکوت؛ به سرانجام سفر کرده ی عشق یا به تنهایی نمناک دوچشم

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به وفا؛ به زمانه که در آن عشق به اندازه یک احساس است یا به غم های دل پروانه

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به خزان؛به شقایق که دلش داغ جدایی دارد یا به شمعی که نگاهش پر از اندوه است

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به خودت ؛به غریبی در راه؛یا به اشکی که حضور تو دلتنگی اوست

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به افق؛به هوای شب بارانی چشم یا به آن رفته زیاد

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به فراق؛به غروبی که نشان از رخ خوبان دارد یا به زیبایی راز گل سرخ

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به صمیمیت دستان نسیم ؛یا به آواز خواندن در شب مهتابی عشق

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به قرار؛به سکوت یا به تقدیر رقم خورده خود

                     آه ای همدم راز دل

                             من به جز عشق به جز اندوه دل پروانه

                                              به هیچ نمی اندیشم

 



| *| نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389 و ساعت 1:34 توسط مهسا |

خدایا خستم ام خسته

دلم شکسته .شکسته

نگم از غرورم ......

که غم تو دلم نشسته

 

خدایا ای همه کسم

....چرا خسته ام

خدایا کمکم کن کمک

اخه به تو دل بسته ام



| *| نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 0:52 توسط مهسا |

نا امیدم از فردا

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

نا امیدم ار فردا

لحظه های تنهایی چه دیر میگذرد.....

دلم را به درد می آورد و مرا از زندگی خسته میکند!

شاید این سرنوشت من است که اینگونه دلشکسته باشم....

آهنگ زندگی غمگین شده,لحظه ها هم نفس گیر شده.....

آهنگی به سبک سکوت و یک غم بی پایان در قلب تنهایم...

چه دیر میگذرد این لحظه های سرد,دیر میگذرد و اعماق دلم را میسوزاند....

حال و هوای این لحظه به رنگ غروب است,آه که چقدر این دنیا سوت و کور است!

نمیخواهم که بگویم غمگینم,نمیخواهم که احساس کنم که نا امیدم

من یک قلب شکسته در سینه دارم,قلبی که مدتهاست گرفتار یک سکوت بی پایان است....

دلم میخواهد سکوت قلبم را بشکنم اما بغض غریبی گلویم را گرفته است....

در حالی که بغض گلویم را میفشارد این چشمها نیز برای خود میبارد....

ببار ای چشمهای گریانم,تا میتوانی اشک بریز و دلم را خالی کن....

ببار که دلم بدجور گرفته است.....

ای غروب تلخ تو دیگر بیخیال من شو.....نیا که دیگر طاقت غمهایت را ندارم...

چه سخت است این زندگی,چه تلخ است این لحظه ها,چه سرد است هوای قلبم.....

لحظه ها چه دیر میگذرد اما عمرم مثل باد میگذرد.....

کسی نیست اینجا,من هستم و یک قلب تنها.....

لا به لای این غمها نه شادی هست و نه لبخندی!

رنگ شادی را فراموش کرده ام,دلم را به طلوع فردا خوش کرده ام.....

طلوع فردا در دلم برای همیشه غروب کرده,شب آمده و دل پر از دردم را خاموش کرده!

من هستم و یک قلب تنها,مثل همیشه نا امیدم از فردا



| *| نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388 و ساعت 15:10 توسط مهسا |

 

چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت ...

چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد .

با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ؟

فریاد برآورم و بگویم خسته ام !

کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی .

کاش رویت را بر نمی گرداندی ...

کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی . 

کاش می فهمیدی دنیایی از اندو در دل . و هزاران حرف نگفته بر لب و دریایی

از اشک بر دیده داشتم ...

می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد

اما هر روز تلاش می کنم  

هر روز کمی سخت تر از دیروز ...

خدایا ! کمکم کن

 

خدا کمک



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 و ساعت 14:57 توسط مهسا |

اگه گریه بزاره

اگه گریه بزاره مینویسم
کدوم لحظه تورو از من جدا کرد
نگو اصلا نفهمیدی نگو نه

تو بودی اونکه دستامو رها کرد

خودت گفتی خداحافظ تموم شد
منو تو سهممون از عشق این بود
خوده تو حرمته عشقو شکستی
بریدی اخره قصه همین بود

اگه مهلت بدی یادت میارم
روزایی رو که بی تو عینه شب بود
تمومه سهمت از دنیا عزیزم
بزار یادت بیارم یک وجب بود

بهت دادم تمومه اسمونو
خودم ماهت شدم اروم بگیری
حالا ستاره ها دورت نشستن
منو ابری گذاشتی داری میری

بیا برگرد ازین بن بسته بی عشق
بزار این قصه اینجوری نباشه
اخه بذره جدایی رو چرا تو
چرا دستایه تو باید بپاشه

خداحافظ نوشتن کاره من نیست
اخه خیلی باهات ناگفته دارم
اگه گریه بزاره می نویسم
اگه مهلت بدی یادت میارم

اگه گریه بزاره می نویسم
کدوم لحظه تورو از من جدا کرد
نگو اصلا نفهمیدی نگو نه
تو بودی اونکه دستامو رها کرد

خودت گفتی خداحافظ تموم شد
منو تو سهممون از عشق این بود
خوده تو حرمته عشقو شکستی
بریدی اخر غصه همین بود!!!



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 و ساعت 23:38 توسط مهسا |

توی خلوت پر از همهمه, که صدایی به صدات نمیرسه
اگه میتونی منو دعا بکن, من که دستم به خدا نمیرسه

آسمونا ارزونی پرنده ها, جای آسمونا یه قفس بده
همه ی دار و ندارمو بگیر, هر چی بودمو دوباره پس بده

بازم هیچ راهی به مقصد نرسید, من هزار و یک شبه معطلم
تا ته جاده ی دنیا رفتم و بازم انگار سر جای اولم

چرا دنیا با تمام وسعتش مرهمی برای زخم من نداشت؟
پای هر چی که دویدم آخرش حسرت داشتنشو توو دلم گذاشت

سر رو شونه های سنگ روزگار قد این فاصله هق هق میکنم
دارم از ثانیه ها سیر میشم, دارم از دوری تو دق میکنم

پشت خنده های مصنوعی من, دل به این بغض گلوشکن بده
روزگار سردمو ورق بزن دست مهربونتو به من بده

گم شدم توی شبی که خودمم, شبی که حتی یه فانوس نداره
منو با خودت ببر به روشنی, آخه هیشکی مث تو منو دوس نداره


لک زده دلم واسه یه همزبون, شیشه ی دل همه سنگ شده
میدونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده



| *| نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 2:17 توسط مهسا |

باران ببار که دلم هوای یارم را کرده است....

اي باران ببار با دل شكسته ي من گريه كن.



| *| نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388 و ساعت 1:19 توسط مهسا |

 

 

شهر شب شاهدش تنها خداست

هر که بارش بر زمین افتاده است

یا که غصه یاد او آزرده است

مرهم و درمان دردش یاد او...

یاد خداست

چون که او مهربا ن و صاحب و

تنها خداست

من دلم را برده بود تلخی و سرمای شب

حال دلم آسوده است

که صاحب کابوس و رویاها خداست

شاهد خوبی خداست

او که نور است و حضور است و بزرگ است

او خداست

او که دور است وقت معصیت ها

یا که حاضر وقت خوبیها

یا که ناظر بر شام تار غصه ها

او خداست

او که عشق را معنی می کند

او خداست

من دلم را برده بود صاحب یک عشق ناب

حامیم یاورم تنها کسم تنها خداست

تا رود از یاد من

صاحب یک عشق ناب

تنها خداست

شانه های خسته ام....

بارهای زندگی....

یار من یاور من تنها خداست



| *| نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 و ساعت 2:26 توسط مهسا |


خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من

سلام تو طلوع پاک شبنم بود
غروب ظلمت تاریکی وغم بود

سلام تو شروع آشناییها
نوید مهربانی ها زمان همزبانی ها

دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده



| *| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 2:23 توسط مهسا |

بيا امتحانم كن

ای کاش پیشم بودی

ای کاش در این تنهایی در آغوشم بودی

برای لحضه ای با تو بودن را احساس میکردم

این چه دردی است که تو را میبینم ونمیتوانم بگویم

دوستت دارم

ای کاش شیشه غرورم می شکشت تا فریاد بزنم ولی افسوس که می ترسم وگوشی شنوا نیست

ای کاش روزی تو را از یاد ببرم

تا چشمانم رنگ خواب را حس کند

تا خواب های رنگی ام تمام شود تا از نبودنت در در تنهایی خود زار بزنم

کاش می دانستی که با تمام وجود تو را می خواهم

ولی افسوس که گوشی شنوا نیست

ای کاش اینجا بودی

وگرمای وجودت از این خواب زمستانی نجاتم می داد حال که

این جا نیستی بگذار فریاد بزنم  تا امواج صدایم گوشت را نخراشد

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 14:32 توسط مهسا |


lovergirl25

مهسا

lovergirl25

http://lovergirl25.blogfa.com

دلشكسته

دلشكسته

دلشكسته

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گرفت آیینه ام را غبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودن ها
به روی شانه دل ماند بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سر گردان
نگاه خسته من در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کنار دلتنگی
دگر پرنده احساس من نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

دلشكسته

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog